خیلی هم فکر کردم به این شعر مهدی اخوان ثالث که: هوا بس ناجوانمردانه سرد است . و قبل از رخنه ی سرما با خودم میگفتم که جوانمردانه مثلا چطور سرد میشه! که یکهو ناجوانمردانش از راه رسید و همه چی دستم اومد ...
از قضا تو این سرمای چند روز اخیر صبح ها ساعت ۷:۳۰ تا ۹:۳۰ یک کلاسی هم داشتم - مدرس بودم - این کلاس هم شده بود قوز بالاقوز ، که هر چی فکر می کنم حکمت این کلاس چیه چیزی به ذهنم نمیرسه الا یکی: مکافات عمل... کارخانه معظم و معززی که گوش فلک رو کر کرده اما این چند ئقته سرما دریغ از یک شوفاز و یک بخاری ... نه ! اشتباه نکنید تو استان گلستان و اردبیل و مازندران و ... زندگی نمی کنم. همین تهران بودم، شمالی ترین نقطه ی تهران! صحنه های جالبی بود: حساب کنید استاد که مثلا من باشم پالتو تنم و از شدت سرما دستامم تو جیبم بردم و جرات نشستن هم ندارم و شاگردان هم مجبور باید بنشینن و ... تنها کاری که میتونستم براشون کنم این بود که کلاس رو نیم ساعت زودتر تعطیل کنم... اما هرچه بود بالاخره مکافات عمل من به سر رسید ...
۲- در این تعطیلات مدام صدای حسام الدین سراج بود و کاست نینوا :
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
برصخره از سیب زنخ برمی توان دید
خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید
در جام من می پیش تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری می توانند
این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم
تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک
من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم
من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم
من با صبوری کینه دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندرسینه دارم
من زخمدار تیغ قابیلم برادر
میراث خوار رنج هابیلم برادر
۳- روز ۱۰ بهمن برای حمایت از دانشجویان زندانی وبلاگ های مان را به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر نام می دهیم. به امید آزادی تمامی دانشجویان دربند. تمامی دوستان دعوتند ![]()

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگيست اين ايام
راه شومیست می زند مطرب
تلخواریست می چكد در جام
اشكواریست می كشد لبخند
ننگواريست می تراشد نام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفتهایم از کام
خامسوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!
احمد شاملو
برف نامه ی دوستان:
حالا اینو میخواستم بگم که بعضی وقتا حرف زدن خیلی سخت میشه. کی؟ وقتی یک اتفاق تلخی میفته، وقتی میخوای کسی رو دلداری بدی، وقتی میخوای مطلب مهمی رو به کسی بگی، وقتی احساس میکنی کسی داره تصمیم اشتباهی میگیره و .... جون کلام اینکه شاید بشه راحت گفت اما اینکه تاثیر حرف چطور باشه خیلی مهمه. جند وقت پیش با دوستی صحبت می کردم، گرفتار بود و بد بهم ریخته ... هی گفتم گفتم گفتم ... حرف زدن خیلی سخت بود باهاش اینقدر که با خودم فکر کردم اگه مثلا با یک اعدامی می خواستم صحبت کنم چطور باید حرف می زدم.
جدی، طنز، دلسوزانه، مهربان، خشمگین و .... اینها تمام حالت هایی است که آدم تو صحبت با نفر مقابل میتونه داشته باشه ، اما گاهی شاید صحبت نکردن هم چاره ساز باشه و مجبور باشی فقط گوش کن. بعضی وقت ها مجبوری با کنایه حرف بزنی. گاهی اوقات در لفافه صحبت می کنی . بعضی وقت ها هم شاید باید طرف مقابلت رو نگاه کنی، اما پیش میاد زمانی که دوست داری نگاهت رو از اون بدزدی که چشات رو نبینه . یه موقع هایی باید باهاش آه بکشی و زمان هایی باید باهاش اشک بریزی و ...
خلاصه اینکه تمام اینها میتونه و نمیتونه باشه...
نشسته باشی خونه و ۳ روز تعطیلی هم پشت سر هم داشته باشی و بخوای به قول معروف حالشو ببری. وصل میشی به اینترنت و یه دفعه در جا خشکت میزنه: بی نظیر بوتو ترور شد!
دوباره خوندم، نه درست بود! یا اینجور بگم متاسفانه درست بود. بعضی اخبار هیچ وقت تکذیب نمیشن ، هیچ. مثل بمب منفجر هم میشن و آوار خمپاره هاش میریزه روی سرت.
بی نظیر بوتو از اون دسته سیاست مدار هایی بود که همیشه احترام خاصی براش قائل بودم و اینکه از کی از این شخصیت خوشم اومد هم نمیدونم و چرایی قضیه رو هم ...
سیاست مدارانی مثل ماندلا، بوتو، گاندی، رومانو پرودی، ژاک شیراک ، بوتو و - اگر بعضی دوستان خرده نگیرند - خاتمی و امثال این ها همیشه برام قابل احترام بودن. اینها به نظرم حرفی بیشتر از باقی هم کیشان خودشون برای گفتن داشتند و دارند. به نوعی میشه گفت به خاطر شخصیت، نفوذ و قدرتی که داشتند انگشت نما تر - همینطور دوست داشتنی تر - بودند.
اما این وسط چند جمله راجع به بی نظیر بوتو هم از طرف بعضی افراد خوندم که جالب بود:
رومانو پرودی، نخست وزیر ایتالیا، بی نظیر بوتو را زنی توصیف کرده که تنها با یک سلاح، یعنی گفتگو، به نبرد پرداخت و سرانجام، قربانی تعصب و ارتجاع شد.
آقای کرزی بی نظیر بوتو را "دختر شجاع پاکستان و جهان اسلام" خوانده و از جانب مردم کشور خود با مردم پاکستان ابراز همدردی کرده است.
و بالاخره نواز شریف گفت: بی نظیر بوتو خواهر بود!!
۲-دوباره رفتم سر وقت اینترنت و سایت ها و دوباره همان حکایت: پیکر آیدین نیکخواه بهرامی فردا تشییع خواهد شد!
با خودم فکر کردم: کی مرده ، این که زنده س. اما ... اومدم چند تا خبر بالاتر رو هم خوندم: نه گویا دیگه زنده نیست.
سخته کسی که باعث شادی و خنده ات شده، اصلا نه بزار راستشو بگم : سخته کسی که باعث شده اشک تو چشات حلقه بزنه و وسط هزار تا کار و گرفتاری ریز و درشت احساس غرور بیاد سراغت، مرگش رو باور کنی . هنوز فکر میکنم زیر حلقه داره ۲ امتیاز از توپ میگیره ، اما نه گویا این ۲ روز روز عزرائیل بود و او امتیاز گرفت...
ناقوس مرگ صدا می کرد این چند روز، حتی اگر توی تلویزیون جزء اخبار درجه ۴ بشویش ... گوش کن هنوز طنینش به گوش می رسه ...
بازهم فرقی نمی کند کتاب با خط نستعلیق نوشته شده باشد یا خط معمولی ....
اصلا فرقی نمی کند، تصحیح بختیاری باشد، قزوینی یا اینکه خرمشاهی و ...
باور کن تفاوتی نمی کند کدام صفحه باز باشد و شاهد چه باشد ...
اصلا فرقی نمی کند؛ هیچ کدام فرقی نمی کند. مهم این است که نیت کنی، اصلا کتاب را باز نکرده انگار خودت می دانی که کدام شعر را باید بخوانی کتاب را نگاه نمی کنی ، اما می خوانی با حافظ:
مرا می بینی و هر دم زیادت میکنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت میشود هردم
به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدمی تا کی
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم